تبليغاتX
★ نغمه های دلتنـگی ★


★ نغمه های دلتنـگی ★


ممنونم از همه ی دوستان خوبی که همدم  تنهایی هایم  بودند

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری


برای ابراز عشق نباید

                به دنبال بهانه یا مناسبت بود

                                   اگر بخواهی می توانی

هر روز حضورعشق را

             در نبض لحظه هایت حس کنی

                                  و در قلبـت ولنتــایــــن را

                                                      جشن بگیری


نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

دوباره لحظه ی غروب که می رسد
شمع دل تاریکم انگار روشن می شود

خاموشــم، ســردم و رنجــورم، بلــی!
اما به شوق لحظه ی دیدارت قیام میکنم

سنگینــی این دل سیــاه بی انتـهاست
بغض این لحظه ی شیرین اما آشناست

تو مقصدِ آخـرین این دلِ غمـدیده ای
خود را نثــار لحظـه ی دیـدار می کنم

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

 اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

عشق من

صدایت طنین دلنشین زیباترین موسیقی جهان است

که گوشم از شنیدنش سیر نمیشود

مرا به خود بخوان که برای دعوتت جان خواهم داد

و دریچه ی قلبت را برویم باز کن

که گم شدم در لحظه های تنهایی 

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

................


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت توسط Maryam|

فاصله ها عشق های کوچک را از بین می برد


ولی عشق های بزرگ را قوت می بخشد


مثل باد که شمع را خاموش می کند


ولی آتش را شعله ور می سازد .



نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت توسط Maryam|


بهترینم

به من بگو

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت  

وقتی روشنی چشم هایت،

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه دست هایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

حقیقت زلال دریاچه ی آب های نقره ای نهفته بود؟

عزیزم

اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

 اینک

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار تو

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت:
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
 
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند

من که فکر می‌کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!




نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

ابرهــــــــای همه عالـــــــــم

شــــــــب و روز

در دلـــــم می گرینــــــد

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت توسط Maryam| |

ای همدم
ای با من و بی من
ای دلنشین
من از دنیای بی تو می ترسم.
من از نگاه این مردم بیگانه  می ترسم.
از این روزگاری که محکوم به تجربه بدون تو اش هستم
از خودم که هنوز بی تو زنده ام
می ترسم.

 دلم غروب ِ دلتنگ ِ  با تو را می خواهد
من زیبایی سپیده را با تو دوست دارم
تلالو خورشید را
آواز چکاوک را
ترنم باران را
ناله ابر را
سکوت کوهستان و آرامش دریا را
من زندگی را
چه در نگاه مظلومانه یک رنجور
چه در غرور ابلهانه یک مغرور
در هر رنگی که باشد
با تو می خواهم

با من بمان

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت توسط Maryam| |

دِلَمـــ حُضور ِ مَردانــہ می خواهَد ..

نَــہ اینکــہ مَــــرد باشَــــــد

نَــہ ! .. مَــردانــہ باشَــد

حَرفــَــــــشْـــ ...

قُولـَــــــشْــــ ...

فِکـــــــرَشْــ ...

نِگاهَـــشْـ ...

و قَلـبَشْــ ...

آنقَدر مَردانــہ کــہ بِتَوانـْـ تا بینَهایتــِ دُنیا بـــہ او اِعتماد کَــرد

تکیــہ کــَرد......!
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت توسط Maryam| |


نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت توسط Maryam| |

 

اگر هم اکنون ، فرشته ای

ندایم دهد که :


خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است ،

... ...

بی درنگ


ساعتی از دیدار ِ تو را


خواهم خواست و دیگر ، هیـچ ...


دلتنگت هستم ، بی شُمار


نوشته شده در شنبه 24 دی1390ساعت توسط Maryam| |

 

آه ای زیبا

دلم برای غربت چشمانت تنگ است

اما دستم به دامان گرم تو نمی رسد

ما اسیر منطق پوشالی خود هستیم.

و چرتکه در دست

حساب و کتاب می کنیم

و این گونه می شود که جمع  من و تو هرگز ما نمی شود

تو تا ابد یک

من تا همیشه یک

حالم از این ریاضی به هم می خورد.

داستان ساده تر از این حرفهاست!

من تو را می خواهم

تو مرا می خواهی

اما دستانمان از ترس مردم از جیبمان بیرون نمی آید

که پیوند دست های ما جهانی را پر  حسد می سازد

در این گرگ و میشی که در آن گرفتاریم

و در این وانفسای که همگان ذات اصلی خود را در پستوی خانه شان پنهان کرده اند،

دلم برای من و تویی می سوزد

که نمی دانیم برای که زندگی می کنیم!

خود یا مردم؟

دل یا عقلمان؟

که دلت برای من می تپد و عقلت از من می ترسد.

آه چه دردناک است که قواره عشق ما با عقل سنجیده می شود

چه منطق بیماری!

چه منطق بیمــــــاری!

 

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت توسط Maryam| |

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به امید اینکه او خوشبخت باشد

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت توسط Maryam| |

آی دنیا

از تو خسته ام

از این گردش دلگیر تو

و از این مردم هزار رنگ تو

از همه و همه گریزانم

من از این دریچه تنگ به همه سیاهی ها می نگرم

درون قفسی هستم

که بیرونش زندان است

نه امید خلاص و نه شوق پریدن

درون چاهی هستم که بیرونش سیل است

من دلم گرفته است

و امیدم فقط به عشقی ست که در دل دارم

و شاید همین عشق این قفس ِ در بند را

و این چاه ِ  سیل زده را تحمل کردنی می سازد.


نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت توسط Maryam| |

 

مي خواهمت چنانكه شب خسته خواب را

                     مي جويمت چنان كه لبِ تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح                            

                        یا  شبنم سپیـــــده  دمان آفتاب  را

بی تابم آن چنان که درختان برای باد                       

                        یا کودکــان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل                         

                       یا آن چنان که بــال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشـی، می آفرینمـــت                  

                       چونان که التهاب بیــــابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر زپاسخی   

                    با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت توسط Maryam| |



اجازه هست به عشق تو، تو کوچه ها داد بزنم؟

 

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛

 

اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟

 

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛

 

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟

 

بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛

 

اجازه هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟ 

 

جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛

 

به من بگو، بگو به من، بگو منو دوستم داری؟

 

بگو که واسه هوست پا رو  دلم نمی ذاری

 

اجازه هست نگاهتو تو خاطرم قاب بکنم؟ 

 

چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛

 

اجازه!   فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟

 

بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نه بد؛

 

اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟

 

دستت توی دست منو برم به فردا مبرسم؛

 

اجازه هست دریا بشم، کویرو پیمانه کنم؟

 

تو صدف دلم بشی، من تو دلت خونه کنم؛

 

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟

 

با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛

 

اجازه هست ...       اجازه هست؟؟؟




نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت توسط Maryam| |


نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت توسط Maryam| |


Design By : Night Skin